دلتنگی یک طلبه
از روزی که وارد حوزه شدم ، همیشه با خودم فکر می کردم خیلی عالم میشم، معرفت کسب میکنم ودیگه کم کم با خودم کنار میام که گناه صغیره را ترک کنم اما زهی خیال باطل،گفتم به من می گن سرباز آقا، پس میتونم خودما نشون بدم،اما باز دل آقا را شکستم! باخودم قرار میگذاشتم از هفته آینده نماز شب را ترک نکنم اما …! چرا باید ما طلبه ها از آقا فاصله بگیریم پس آقا دلش به کی خوش باشه! کوچکتر که بودم با خودم میگفتم یعنی هنوز سربازهای آقا تکمیل نشدن، حالا میفهمم که آقا چی میکشن…! آقاجان وقتی پرونده های ما پیش شما می یاد، ما که شرمنده ایم، بجای اینکه پروانه باشیم وبه دور شما بگردیم زنبور هستیم وفقط به همدیگه وشما نیش می زنیم …!چرا؟چرا؟میگیم یا زهرا ! اما ای بابا زهرا کجا وما کجا ! ما از خانم فاطمه زهرا چی گرفتیم…!حجاب ،قناعت، متانت ،…سالهای اول می گفتم هنوز وقت برای آدم شدن هست اما افسوس وقت مثل برق وباد میگذره و ما آدم بشو نیستیم!!!! آخه چرا ،مگه کسانیکه در این حوزه ها درس خواندن وبه معرفت رسیدن،هم جنس ما نبودن،توی اون حجره های تاریک وکوچک با نور چراغ ،خواندن ،و طی کردن مراحل را یکی پس از دیگری ، شدن همانی که می دانی! اونها هم ضرب ضربا را خوندن اما مگه فقط همینه آقا مون به اون خانم های باحیایی نیاز دارن که به خاطرشون( در مواقعی ) حتی از خونه هم بیرون نیاد،نه به اون عالم بی عمل!! نکنه راه را اشتباه رفتم یا رفتیم وروزی افسوس بخوریم که دیگه دیگه دیر شده باشه ووقت برای جبران نباشه،آقاجان کسی را ندارم که برای حرفهام گوش شنوایی باشه،پس به شما میگم ویقین دارم که کمکم میکنید پس یاعلی مدد…